من اومدم
دلم واسه اینجا تنگ شده بود
چه روزای قشنگی
یادت میاد؟
محیای من این وبلاگ بیشتر از هر چیز دیگه ای منو به تو وابسته کرد
اینجا چه قدر مقدسه
دوستت دارم

دیگر چیزی به تمام شدنم نمانده ...
دیگر قدمی تا نیست شدن فاصله نیست ...
در نگاه زمستانی تو ...
در پی شاخه گلی بودن ...
حسرتی همیشگی است ...
و در جاده آرزوهای تو ...
همپای تو ماندن ...
انتظاریست سخت از این قدم های خسته ...
در چهاردیواری تنهایی ...
یک راه خروج بیشتر نیست ...
و آن معنایی جز پشت پا زدن به تپش های کهنه ندارد ...
در تقسیم غنائم سرنوشت ...
آن چه من و تو را سهم دادند ...
جز این نبوده است ...
رهایی ... تو
حسرت ... من ...
رویا ... تو
کابوس ... من ...
آرزو ... تو
دلتنگی ... من ...
با مرگ آرزو ...
آرزوی مرگ قلب شکسته را فتح می کند ...
و همسفر لحظه های تنهایی می شود ...
همسفر لحظه های تنهایی می شود ...
آرزو .. تو ...
دلتنگی .. من ...
دلتنگی .. من ...

در بی قراری های شبانه خود ...
همچنان می گریم ...
و در رویای نا تمامم ...
تو را می جویم ...
تویی که داشتنت چون آرزوی زندگی دست نیافتنی شده و ...
نداشتنت چون کابوسی هولناک همیشگی ...
تویی که بودنت چون شادی های کودکانه زودگذر است و ...
نبودت چون غم مادر ماندنی ...
و من ...
همچنان با رنج تنهایی شب را به پایان می برم ...
تا شاید ...
خورشید ...
برای یک بار هم که شده ...
به کام من طلوع کند ...!
چشمانم در آسمان به
جستجوي آخرين ستاره
شب است ...
و ميروم به اوج در كنار او ...
ستاره اي كه در سپهر آرزو
يگانه تقدير من است ...!

درك تنهایی و دلتنگی ام
یك دنیا صبر می خواست و مهر
و تو چه با سخاوت هر دو را در برداشتی
ای معنی سبز تمام كلام ناگفته ام
تو را تا هنگام كه نفسی در كنج سینه باشد
با همه وجود و با دستان خالیم
به خاطر خواهم داشت ...
آسمان هم مهربانی نگاهت را وام گرفته
در ترنم باران و نم اشكت چه پاكی نهاده
اما دیدگان این همیشه غصه دار باران چشمان تو را هرگز تاب ندارد
پس با دستانت مهربانی زدودن اشكها را برایم به ضیافت بخوان
تا بگویم با این لبهای ترك خورده از عطش عشق
تو را تا آن هنگام كه جانی در بدن باشد
به خاطر خواهم داشت
مریم
تورا گم کرده ام امروز
وحالا لحظه هاي من
گرفتار سکوتي سرد و سنگينند
وچشمانم
که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند
نمي داني چه غمگينند
چراغ روشن شب بود ، برايم چشم هاي تو
نمي دانم چه خواهد شد
پر از دلشوره ام
بي تاب ودلگيرم
کجا ماندي که من بي تو هزاران بار ، در هر لحظه مي ميرم
اومدم که بنویسم اما گریه اجازه نمیده
میرم دوباره بر میگردم
خب اومدم
امروز تولـــــــــــــــــــــــــــد عشق منه

مي نويسم تنها به ياد تو و براي تو...مي نويسم به ياد روزهاي شيرين انتظار،
به ياد لحظه هاي فراق و چشمان منتظر...
واژه ي شيرين انتظار را به من آموختی.
چه لطیف است حس آغازی دوباره،
و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...
و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!
و چه اندازه شیرین است امروز...
روز میلاد...
روز تو!
روزی که تو آغاز شدی!
هفدهم مهرماه روز تولد عشق آسمونی من
آره امشب شب شادی و شور
شب عشق شب جشن و سرور
امشب آسمون پر از ستارست
ماه خوشگل من غرق نوره
امشب همه جمعند توی خونه
پره رو دامنت گلای پونه
عطر تن تو عطر بهار
چقدر دوست دارم خدا میدونه
حالا نوبت فوت کردن شمعاس
میدرخشی تو جمع مث الماس
همه بگن مبارک ایشالله
تولد تو جشن همه گلهاس
تولدت مبارک گل پونه
گل عزیز من یکی یدونه
همه ترانه هام پیشکش چشمات
دلم میخواد فقط از تو بخونه
میدونم هیچوقت بهت نمیرسم میدونم لیاقت با تو بودن و ندارم
میدونم خیلیا میخوان که منو تو ما نشیم
اما میخوام اون خیلیا بدونن که عشق من تا ابد عشق منه حتی اگه با من نباشه
حتی اگه قشنگیه قسمتمون تو بهم نرسیدن باشه
حتی اگه شما برنده ی این بازی بشین
واستون متاسفم که با این عقایدتون فکر میکنین مانع وصال ما شدین
چون وصال ما جسمی نیست روحیه

تولـــــــــــــــــــــــــــــدت مبـــــــــــــــارک یگـــــــــــــــانه یــــــــــــــــــاور من
فردا یه روز بزرگه
حتما میام اینجا و میگم که چه خبره.منتظر باش
بای تا فردا
این عکسه باحاله نه؟
نه اشتباه نکنید این یه گل نیست عکس محیای منه خواهشا" همتون حسودی کنید چون محیا مال منه
به شما نمی دمش اصلا" اصرار نکنید گفتم که مال منه ای بابا

دلم میخواست اونقدر بهت نزدیک بودم که هر وقت دلم گرفت سرمو رو شونه هات بزارم و یه دل سیر گریه کنم. آخه شونه های تو مطمن ترین تکیه گاه واسه این دل عاشقه...
دلم میخواست اونقدر بهت نزدیک بودم که هر وقت دوست داشتم بپرم بغلت و ببوسمت...
دلم میخواست اونقدر بهت نزدیک بودم که هر وقت احساس ترس کردم بیام و تو منو تو آغوشت بگیری آخه آغوش تو آرامش بخش ترینه واسه منه بیقرار...
دلم میخواست اونقدر بهت نزدیک بودم که اگه به مشکلی برخوردم تو کمکم کنی آخه من بجز تو، بجز تو کسی رو ندارم که دلش برام شور بزنه...
اگه نزدیکم بودی اون وقت تو بغلم فشارت میدادم اونقدر که با تک تک سلولهای بدنم عجین بشی...
آرزوی من اینه میدونم چیز زیادی از خدا خواستم ولی چیکار کنم دله دیگه کاریش نمیشه کرد...
یعنی میشه؟ میشه یه روز ببینمت؟ میشه به آرزوم برسم؟... به تو که تموم زندگیم هستی... تو هم همینو میخوای میدونم...
محیا
من همونم که می سازم قصر آرزوتو مریم
اشکای سرختو بس کن کم نکن دعاتو مریم
دختر شبهای پاییز میمونم با تو همیشه
واسه من هیچکی تو دنیا مریم خودم نمیشه
من رو درگیر خودت کن تا جهانم زیر رو شه
تا سکوت هر شب من با هجومت رو به رو شه
بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تو می رم
من درگیر خودت کن تا که آرامش بگیرم
با خیال تو هنوزم مثل هر روز وهمیشه
هر شب حافظه من پر تصویر تو می شه
با من غریبه گی نکن با من که درگیر تو ام
چشماتو از من برندار من مات تصویر توام
با من غریبگی نکن با من که درگیر توام
چشماتو از من بر ندار من مات تصویر توام
تو همین جایی همیشه با تو شب شکل یک رویاست
آخرین نقطه ی دنیا تو جهان من همین جاست
تو همین جای یوهرروز من به تنهایی دچارم
من نزدیک خودم کن تا تورو یادم بیارم
با خیال تو هنوزم مثل هر روز همیشه
هر شب حافظه من پر تصویر تو می شه
با من غریبگی نکن با من که درگیر تو ام
چشماتو از من برندار من مات تصویر توام
با من غریبگی نکن با من که درگیر توام
چشماتو از من برندار من مات تصویر تو ام
من مات تصویر توام
روزهاست در کوچه های خلوت خیالم به دنبال تو می گردم
نمی دانم کجا رفتی ... ؟!
نمی دانم چرا رفتی ... ؟!
کاش می دانستی بعد از تو هرگز عاشق نخواهم بود .
آرزوی من !
ای عشق آسمانی من !
بگذار برای آخرین بار ببینمت .
من بی تو مرده ام بگذار ببینمت .....

محیا
دلم طاقت ِ دانستن ِ چراهاي بي شمار ِ لحظه هاي ِ دَردَم رو نداره
نه پاسخي از تو ميشنوم و نه روشنائي هرچقدر كم نور از دورها
مي بينم . من از عمق تاريكي ها و ناتواني ها ،تورا بي طاقت تر
ِ صداميزنم .چه وحشتناك است اين انتظار كه ميدانم به سر نمي آيد
نَه ، دري بازنمي شود . قامت بلند تورا نميبينم ديگر نميبينم ...بيهوده
به خودم دلداري ميدهم كه مي آيد.بالاخره ميفهمد كه كسي مثل من او را
دوست ندارد كسي مثل من بااوروراست نبوده و نيست من جز خودش
چيزي از او نخواسته ام تنها خواسته ام مهرش بوده و نوازشش ، عشقش
بوده و آرامش وجودش .... نه او مرا نميشناسد او مرا نميشناسد ........
اين انتظار، مرا زنده نميگزارد
كه چشمانم روزي را به اميد ِ آمدنش باز بماند و روي روزنوشت دفترم
خطي بنويسم كه او مي آيد ،آنگاه ديگر نيستم ،ميدانم كه اميدم بيهوده است
آنكس كه اورا از من گرفت قدرتش بيش از قدرت عشق و ايثار من بود
توانش بيش از صداقت من بود او نيروي خارق العاده اي داشت كه من
ياراي مقابله با اورا نداشتم .دلكم ديگر طاقت اين همه سختي و دوري را
ندارد . نه ديگر طاقت دوري از نور خورشيدم ، مهتاب بي ابرم و بارانِ ِ
بي بهارم را ندارم ديگر نميتوانم روي كاغذهاي سفيد زندگي ام گلِ ِ شقايق
بكشم .و لب بر لب شقايق عاشق بگذارم صداي نفسهايم بريده بريده مي آيد.
كاش ميفهميدي كه بعد از تو ديگر نميتوانم كسي را دوست بدارم ديگر نميتوانم
عاشق بشوم . كاش ميدانستي در اوج غصه هاي برگ ريزان ِ پاييز زندگيم
هستم و كوچكترين بغض آسمان دلم را ابري تر ميكند و هق هق ميزند كاش
ميتونستي درد دل ِ خسته ام را از عمق ويراني هاي زندگيم احساس كني كاش.
ميدونم كه اگه يه روز دوباره ببينمت ديگه لبخندي برام نمونده و دلي هم .
ميدونم ديگه اونوقت شادي تو دل من مُرده و نميتونم پايكوبي كنم و فلج هستم
گاهي با خودم ميگم بزار بياد بهش ميگم كه دوري تو از غصه داغونم كرد
بهش ميگم كه چقدر دوستش داشتم و هرروز براش مردم و زنده شدم بهش
ميگم كه نگاهش از اولين روز دلمو لرزوند و خاكستر نشينم كرد ... بهش
ميگم كه وقتي نبودي آدماي دورو برم چي به سرم آوردند . ميگم كه چقدر
شكنجه شدم ... اما نه نميخوام دلشو بلرزونم نميخوام وقتي اومد غمهامو براش
بگم .ميخوام مثل پروانه دور شمع وجودش بگردم و بگم خيلي دلم برات تنگ
شده بود چقدر اين سفرت ايندفعه طولاني شد عزيزدلم ....آره همينو ميگم

محیا
دورم از تو اما با تو لحظه هارو زنده هستم
بازم از تو پرم از تو واسه تو رویای خستم
خوبه دیروز با تو هرروز از تو با خدا می خونم
تو خیالت توی حالت باز توی کما می مونم
تا وقتی کنارمی می مونم تا وقتی بهارمی می تونم
دیگه طاقت دو ریتو ندارم دیگه نمی تونم
دیگه نمی تونم دیگه نمی تونم
غربت لحظه خسته راه خنده هامو بسته
کمر گیتارشم زیر بار غم شکسته
شب یلدام ساکت و سرد حسرت شب خالی از درد
تا که دق نکرده رویا تورو جون لحظه برگرد
تا وقتی کنارمی می مونم تا وقتی بهارمی می تونم
دیگه طاقت دو ریتو ندارم دیگه نمی تونم
محیا
دل من میل تو دارد,چه بجوئی چه نجوئی
دیده ام جای تو باشد , چه بمانی چه نمانی
من که بیمار تو هستم, چه بپرسی ,چه نپرسی
جان به راه تو سپارم , چه ندانی چه بدانی
می توانی به همه عمر دلم را بفریبی , ور بکوشی ز دل من بگریزی , نتوانی
دل من سوی تو آید , بزنی یا بپذیری
بوسه ات جان بفزاید , بدهی یا بستانی
جانی از بهر تو دارم , چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنگ تو دارد چه بخوانی چه نخوانی

دوستت دارم
حتي اگه باهام قهر کني
حتي اگه باهام حرف نزني
حتي اگه نگام نکني
حتي اگه ازم يه عالمه دور باشي
حتي اگه نبينمت
حتي اگه صدات و نشنوم
حتي اگه از دستم دلخور باشي
حتي اگه........
مي بيني اينا اصلا مهم نيست
مهم اينه که
من دوستت دارم !
بادت باشه گاهي وقت ها مثلا آخر شب ها که مي خواي بخوابي يه دل تنهايي هست
که يکم اون ور تر مي تپه براي تو......
فق یادت باشه تو بودي که تونستي وارد قلبم بشي بدون اينکه قفلشو بشکني...
يادت باشه من شب ها حتي تو رويا هام با تو حرف ميزنم تويي که يادت وخيالت هم آرامش بخشه...
هیچ ميدوني موقعي که يکم ازم دور ميشي چقدر غصه دار ميشم؟
اون وقتی که چشمم دنبال چشمای قشنگت ميگرده که با هر نگاه کلي انرژي ازشون دريافت ميکنم...دستام دنبال دستای مهربونت ميگرده تا بدونه هستي...هميشه ميموني...
خودت ميدوني که اين واژه ها نميتونن اون چيزي رو که تو عمق وجودمه ابراز کنن...
وقتي ميخوام از تو بنويسم نه تنها واژه ها در مقابلت کم ميارن حتي به احترام حضور سبزت در مقابلت سر تعظيم فرود ميارن.
محیا
دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ است
دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد
دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند
دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد
دلم براي کسي تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را مي طلبد
دلم براي کسي تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد
دلم براي کسي تنگ است که گوشهايم شنیدن صدايش را حسرت مي کشد
دلم براي کسي تنگ است که چشمانم ، چشمانش را مي طلبد
دلم براي کسي تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست
دلم براي کسي تنگ است که اشکهايم را ديده
دلم براي کسي تنگ است که تنهاييم را چشيده
دلم براي کسي تنگ است که سرنوشتش همانند من است
دلم براي کسي تنگ است که دلش همانند دل من است
دلم براي کسي تنگ است که تنهاييش تنهايي من است
دلم براي کسي تنگ است که مرهم زخمهاي کهنه است

محیا
کسی نمیدونه مریم من کجاست؟
بی تو بزم گل و مهتاب چه خواهد بودن ؟
عیش گلگشت و می ناب چه خواهد بودن ؟
وه که وصل تو شبی گرچه خیال است و محال
گر میسر شودم خواب چه خواهد بودن ؟
ای چمان در چمن آزاد چه دانی به قفس
حالت مرغک بی تاب چه خواهد بودن ؟
من که دیدم گل روی تو دگر در نظرم
جلوه شاهد مهتاب چه خواهد بودن؟
عمر چون گوهر نایاب بود باتو ولی
بی تو جز مونس ناباب چه خواهد بودن؟
تا توئی با من و این ساحل آسوده و عشق
گو جهان را ببرد آب چه خواهد بودن ؟
خیز تا دست در آغوش سحرگاه کنیم
تابش کرمک شبتاب چه خواهد بودن؟
تو که در ساحل امنی و امان کی دانی
حال افتاده به غرقاب چه خواهد بودن ؟
تا با سخنی گرم کند گفت امید:
بی تو بزم گل و مهتاب چه خواهد بودن ؟

محیا
من و تو دو نیمه ی سیب/یکی ماه و یکی خورشید
هردومون تو حسرت هم/همیشه خالی از امید
تو یه جسم و من یه سایه/سایه ای که در فراره
سایه ای که جز سیاهی/هیچی از خودش نداره
من و تو همیشه تنها/دلخوشیم به یک ستاره
بین موندن و نموندن/تردیدی که گریه داره
روی دوشم کوله بارم/توی قلبم عشقی پنهون
حتی فکر این جدایی/ می کنه دلم رو داغون
تو یکی رو بال ابرا/اما من قعر زمینم
نه یه شازده نه یه رعیت/اینکه می بینی همینم
گاهی بی حوصله هستم/مثل شب سیاه و تارم
گاهی مثل فصلی تازه/عطر زندگی میارم
گاهی مثل باد و طوفان/با همه زندگی قهرم
گاهی مثل یک نسیمی/به همه عشقو می بخشم
تو هیاهوی شلوغی/این شهر همیشه تاریک
تو برای من خیالی/گاهی دور و گاهی نزدیک
توی جاده های حسرت/که کسی رهگذرش نیست
تنها جز خیال چشمات/هیچ کسی همسفرم نیست
من و تو دو نیمه ی سیب/یکی ماه و یکی خورشید
هردومون توحسرت هم/همیشه خالی از امید
مریم